تبليغاتX
خاطرات خانم کوچولو

خاطرات خانم کوچولو

سلام.تو این مدتی که تو دنیای مجازی الونکی داشتم خوش نگذشت!خلاصه ما که رفتیم!..امیدوارم سال خووووفی داشته باشین.خدانگهدار(شاید برا همیشه!)
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 22:1 توسط فاطمه | |

سلام!دیگه مهم نیست کسی بیاد و سر بزنه یا نه!:دی!اینجا خدادادی پوسیدسمینویسم نه واسه اینکه کسی بخونه!بلکه به خاطر دل خودم..زندگی تو این دنیای کثیف یادم داده که به هیشکی کاری نداشته باشم و واسه خودم زندگی کنم!!والللاااا!!!دیگه منتظر کسی نیسم که بیادو سی ام بذاره.. اگه اومدم هم به خاطر خاطره هامهو البته اینکه دلم واسه این اهنگه امینم جوننننننمممممم و البته ریحانا تنگیده  بود....پی ان:دیگه حس درس خوندن هم ندارم!والاا!چه هدفی!اگه قرار باشه سال۲۰۱۲ همه جا نابود شه خوب دیگه بریم عشق و حاال!!من عوض نشدم فقط میخوام یه جور دیگه به زندگی بنگرم!یه جور متفاوت و از نظر خودم واقع بینانه!اصلا هم واسم مم نیس که کی چی میگه..اینو وقتی یه خود شیفته راجبم خیالات خام کرد فهمیدم..میگن لباس به ادم قدرت میده!کاش منم از کمر بند مشکیم استفاده میکردمو یکی میخوابوندم پای چشش!اینا مربوظ به یه خود شیفتس که باعث شد به فکر این بیفتم که دیگه کلاس زبان نرم!من که همه ی هفته رو منتظر ۱ ساعت و نیمی هستم که فقط معلمم که واقعامثه خواهرم واسم عزیزه رو ببینمواقعا بعضیا راجب خودشون چی فک کردن؟؟؟چه پی اس ظولانی شدااا
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 22:38 توسط فاطمه | |

سلام!خوبین خوشین؟..!!ببقچیده گندهههه!!اینروزا سرم شولوغ پولوغه واسه همین حس اپ کردن ندارم..! !!اومدم که اومده باشم...:دی دلم واسه دوس جونا تنگیدهههه!!دیگه قول قول که زود به زود اپ کنم!البته اگه مدرسه مهلت سز خواروندن بده..حالا میفهمم که جرا به هرکی میگفتم رشتم ریاضیه برق سه فاز میگرفتش=)))) هر معلمی یه تحلیلی داره:مثلا یکی میگه ریاشی یعنی ریاضت.. : معلم ریاضیمون میگه یعنی ورزش معده!!!خلاصه اینکه مشغول بیدیم!فعلا..

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 16:42 توسط فاطمه | |

سلااام!اومدم تا بالاخره یه اپی بکنم وتار عنکبوتای وبلاگ رو پاک کنم.. سه روز دیگه مونده به مدرسه ها و دوباره باید ساعت ۵:۳۰پاشیم.امروز دکور اتاقم پاییزی شد!پاییز رو میدوسم!اصلا به نظرم تنها فصلیه که یه حال و هوای خاصی داره!مخصوصا به خاطره مدرسه ها!و رنگاوارنگی برگا!تابستون امسال زودتر گذشت!خوبیش اینه که هفته دیگه دوس جونامو میبینم!باید حسابی خر بزنیم!!نمیدونم چرا به هرکی میگم رشتم ریاضیه برق سه فاز میگیرتش!امروز اخرین روز تابستون بود!شمارش معکوس تقریبا داره تموم میشه..باز هم تلویزیون شروع میکنه به خوندن ترانه معروف قیصر امین پور:باز امد..بوی ماه مدرسه بوی شادیهای راه مدرسه..و صبح اول مهر(سوم مهر)یه اس ام اس از ریحانه بهم میرسه که داره بهم تبریک میگه و..ذوق دارررررررررممممم

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 23:42 توسط فاطمه | |

سلام!امروز اومدم تا یه داستان بذارم!شاید تکراری باشه اما از نوشتنش لذت میبرم:تنها بازمانده ی یک کشتی غرق شده بودکه در جزیره ای بدون سکنه گرفتار شده بود..هرروز با بی تابی به افق اقیانوس خیره میشدتاشاید نجات دهنده ای از راه برسد....از چوبهای جنگل برای خود سرپناهی ساخت تا ازگزندبادوبارانمصون داردوهم بتواندذخیره های غذایی خودرا انبارکند.شبها به درگاه خدا زاری میکرد تا اورا از این مصیبت رها سازد. تا اینکه یک غروب که از جمع اوری غذا باز میگشت متوجه شدکه کلبه اش اتش گرفته و تمام انچه را که ذخیره کرده در حال سوختن است!هیچکاری از دستش برنمیامد..فقط نشست و به سوختن کلبه اش نگاه کرد!اشک از چشمانش سرازیر شد.فریاد زد:خدایاااااااا!ایا این انصاف است که در شرایطی چنین سخت کلبه و اندوخته ام از دستم برود؟؟ صبح روز بعد با صدای سوت یک کشتی که درحال نزدیک شدن به جزیره بود از خواب پریدو با ناباوری دید که قایقی از کشتی به سوی ساحل میاید!با تعجب از ملوان ها پرسید:((شما چگونه متوجه حضور من در این جزیره شدید؟))ملوانها جواب دادند دودو اتشی که شما دیشب روشن کرده بودید مارا به اینجا راهنمایی کرد!امیدوارم خوشتون اوومده باشه! دخترای دوس جونیم دعام کنین..سی ام نشه فراموش

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 19:47 توسط فاطمه | |

یه سلام گنده!وای امروز چقده خوفهههه!روز بزرگیه..هم برا من..هم برا خانوادم...اصلابراهمه!!!  هرچند الان با ۱۶ساله پیش خیلی فرق کرده...مثلاقیافم:قبلاچشم ابی بودهاما مامانم میگه قدت همچنان بلند بوده!۵۰سانت!!!چه رشید..!!راسی دیدید امروزخدا کادومو داد؟ باروون اومد..عاشق قدم زدن زیر سایه ی اسمون تو باروونم!(البته یه نفره ها)!بدون چتر..دوس دارم با بارون قدم بردارم نه کس دیگه...!کاش میشد فریاد بزنموبگم خدااااا...عاشقتم!امروزفهمیدم دنیا بزرگترازدرک ادماس! واسه همین بهش میگن کوچیک!خوب دیگه ااز بحثای فلسفیو احساسی میایم بیرون.:-دی!!الان باید جشن بگیریم!!دس  دس دس حالا جون ننه اقدس.....(دوستان توجه داشته باشن امروز تولدمه و هرچی ارزو کنم براورده میشه پس دس بزنین تا ارزو نکنم سوسک شید!!!)حالا چرخونده شه....!!!!!همه باهم!!اها اها اها!!!!!!! اااا! اینکارای مفتضح چیه انجام میدی؟؟منظورم شمعای رو کیک بودن که میچرخن بچه..!!(حالا اگه خواستین چیز دیگه ای رو هم بجرخونین مجازین!!!!)مثلا فرفره کاغذ رنگی......!!!!!!!!!!!!هاهاها!اهنگم که داریم..ریحانا جونم با داداش امینم!پس حالا به سلامتی....!به سلامتیوچی؟؟؟خجل داره والا! منظورم این بود که به سلامتی کادوارو باز کنیم دلم اب شد!! مااینجا از اون.....نداریم!هه هه!! پی ان:ادماتودنیادودستن:۱.اونایی که متولد شهریورند!! ۲.اونایی که ارزوشونه شهریوری باشن!!بای دوکسم!راسی اگه اومدی و یادت رفت تبریک بگی..امیدوارم جوجه تیغی بیاد تو رختخوابت!!....

نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 14:39 توسط فاطمه | |

راسی اسم خانم کوچولو رو هرکی تونست حدس بزنه از کجا اومده کامنتش کنه...

نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 14:25 توسط فاطمه | |

سلاااام!بهتر از این نمیشه!باز هم قهرمانی...هووووووووووووووووررررررررررررررررررررررررااااااااااااااااااااااااااا!! بارسااا بارسااا هی هی!سوپرجام اسپانیاروهم که داغشو به دل مادرید گذاشتیمدلم واسه رونالدوی غاز چرون می سوزه که داره تو این تیم تلف میشه...!!االبته لازم به ذکر است که تیم دومم رءاله!پس طرفدارای مادرید بهتون برنخوره محض خنده گفتمدر کل که مسی جون خفن گل کاشت!اینیستا هم که...........عاشقشششششممم!!دمه فابرگاسو بابا پی ک هم گرم!ایه مدافع پاس گل میده! فوتبال ایران دربرابر اینا گل کوچیکه واقعا...!الباس جدیدشونو دیدین؟ابی شرابی...!ولی حیف بعد یه قرن روش تبلیغ قرار گرفت....راسیییی خیلی خوشحالم که فابرگاس تا ۲۰۱۶قرارداد بسته..!حسابی تبریک بارساییی هااا!پی اس:به امید روزایی خوشتر واسه گل کوچیکای مملکتمون....کامنت نشه فرااموش فوتبالیا!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 18:53 توسط فاطمه | |

سلام!خوبین؟خوشین؟سلامت بیدین؟این ماه رمضون و روزه هاش که واسه هیشکی رمق نذاشته!اخه دوس جونا کمتر پای نت میان!...اصلا نیستن..یا..!!!..!گوشیمم که خاموش کردم اخه..>تا به حال شده یکی عین..بهتون بچسبه ولتونم نکنه؟؟؟ای خدا هرچی مزاحمه از رو زمین بردار!!امین!!توهم بگو امین دوتاشه بلکه فرجی بشه..!راسی اهنگو حال می کنین!من عاشق این اهنگه ریحانا و امینمم!!امینننننماومدم این اهنگوبذارم تا یکم فیض ببرید!!ا(بچه بشین ذکر بگو این اهنگای...چیه گوش میدی اخه؟!!)امیدوارم از قالب و اهنگه جدید خوشتون اومده باشه تا بعد..بوس دوخملاا!!بای مستراکامنت یادت نره دوس جونیم
نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 1:40 توسط فاطمه | |

سیلاام!نمیدونم چرا اینروزا سرم شلوغتر از مواقعع دیگس اما با این حال سعی میکنم زود به زود بیام تا وبلاگم تارعنکبوت نبنده...ماه رمضون هم که رسیدو تابستون فعلا تعطیل...امسال داره خیلی زود میگذره بدبختانه!..واییی دیروز نزدیک بود خفه شم!!!.....اما به خیر گذشت خوشحال نشین!:دی! یه سوال:من موندم اخه این کماندویی ها لب دریا..چیکار میکنن؟؟؟!!پی ان۱:این فیلمای ایرانی هم که...پی ان۲:دمه هوشنگ مرادی کرمانی گرم با این کتاب نوشتنش!مخصوصا بچه های قالیباف که حالمو بهم زد...بازم میام..
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 13:17 توسط فاطمه | |

سلاام به همه ی دوستای گلم!بالاخره اومدم البته با یه کم تاخیر!باید ببقچین..اخه نتم قطعیده بود! اخیش.....دلم براتون تنگ شده بوداااراستی از همه ی دوستانی که در غیبتم حضور داشتند و کامنت گذاشتند ممنونم!به همتون سر میزنم!                پی ان:دلم برای مدرسم تنگ شده!!
نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 10:24 توسط فاطمه | |

سلاملکوووووم!!                                                                                                                       ثبت نام کردم!ریاضی ریاضی!هییییییییی هیییییییییی!                                                                                                                              ببخشید یه کمی با تاخیر میام!اخه تابستون شروع شده و یه عالمه کار ریخته رو سرم!                        ازصبحا که باید۷ پاشم بفهمید که چقد مشغول بیدم...ْْْ!!!الانم خیلی خستم اخه میدونین از صبح دکور اتاقمو تابستونی کردم...!                                                                                                           جدیدا به لطف مهسا جون از مازیار  فلاحی خوشم اومده!                                                           خط اخر:برای این پست یه تشخیص هویت گذاشتم!اگه تونستیدبگید!!خیلی سخته!حتما باید تیزهوش باشید!اصلا عکسرو نبینین!اخه میترسم نتونین بشناسین اونوقت هنگ کنید...خلاصه از ما گفتن بود:(!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) این شما..واین هم عکس...                                                       گزینه۱)چادر ژکوند. گزینه۲)طرح حجاب و عفاف. گزینه۳)همه موارد. گزینه۴)سوال انحرافی!!                   لطفا عدد گزینه مورد نظر را کامنت کنید...       

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 14:18 توسط فاطمه | |

سلام!امروز می خوام یه سری از خاطرات بچه های ۱۰۱ رو بگم!شاید این اولین خاطره ی رسمی دفترچه چند برگ خاطرات منه!با این حال خوشحالم که از بچه های احال و پایه ی کلاسمون که دیگه هیچوقت همو نمیبینیم مینویسم!ترتیب بچه هااز ردیف جلوی میز معلم:ارسا(اسی اسکلت) عارفه(چالو) فاطمه(شیری) شیوا(شیوید) خودم(جمشید) کتایون(مهاجر) زهرا(اسی) فایزه(اکی یا اکبرحوجه) فاطمه(اشی یا اشرف) فرنوش(مجانی) لیلی و مجنون:محدثه(باستان) فاطمه(مهدی)! ارزو ! فاطمه(شاهرخ استخری) مریم(ادیب) اناهیتا(ادوارد) دنیا(بادبرده) فاطمه(ایزد) نگین(دختر ته تاقاریم)! نگار(همدم همیشگی خاطرات کلاس زبونم)! فایزه(گلی) نسترن(اهو) تینا(ایینه تخت) مهشاد(برنج) کیمیا(اعتماد) محیا(ابی) مهگل(دهاتی) ساراجونم اتنا(شکیرا) سما(چرخ گردان) سمن(شاسخینم) ساحل(بنوید) فرزانه(اسعد) نازنین(اتیش)لازم به ذکر است تو پرانتزیها لقباشونه که معمولا صدا میزنن!! حالا که با اسمای بچه ها اشنا شدید میریم سراغ خاطراتی که هر لحظه  وجب به وجب کلاسمونو پر میکردن!یادش به خیر هر زنگ میزدیم و می رقصیدیم!رستمی(معاون پایه اول)یکسره سر  کلاسمون بود ولی از پسمون بر نمیومد! از اونجا کیه کیه کیه پشت دیوار کیه گوگوش جونم تا بین ما یه عالمه راه درازه...از ت ا مو ریحانا که من میخوندم تا بری باخ منصور که ابی زحمتشو میکشید!از زیر سقف تهرون دوتایی رو ایوون تا ای جان لباشو قر کمرو اداشو که اولین بار از سارا شنیدم..اتی و سارا هم که هنرمندانه رو میز میزدند! یادش به خیر قیاسی با اون عینک نوک دماغیش که تهدید میکرد:سال دیگه ثبت نام نمیکنیمااا!بعدم حرص میخوردبا اینکه یه ماه گذشته اما وقتی یاد کلاس عربی(تربچه!!)میفتم روده بر میشم!!! سر یه ساعت خاص سرفه میکردیم همگی یا جامدادی مینداختیم زمین یا یه طرف کلاس میگفتن:پیس یسسس!اون یکی طرف:شششششششششش!هاهاها!چه شیطنت بی رحمانه ای!!            یاد زنگای دینی و موتواسفانه /صفحه سیاسه/موتونوع/یکانیم نمره به خیرزنگ ادیات دلخواه و روان بود!(به قول سهراب)خداییش همه عاشق کردارو روانی کلام معلمش بودن!!زنگ شیمی هم که نگووووزنگای زبان هم که همه چرت میزدن و اون همچنان از امام علی قصه می بافت!!و اما زنگ فیزیکککککککککک جونم!معلم که عالی بود!چهرش نورانی بودمادر شوهر دنیا بود دیگههه!!!!!! زنگ زیست هم همه خوراکی می خوردن!اما معلمش حرف نداشت و از جون و دل مایه میذاشت!حیف که می خوام برم ریاضی مگرنه همه زحماتشونو جبران میکردم!همه اینا رو گفتم یاد نامه نگاریه همه جانبه سی و چند نفری تو کلاس افتادم که یکی یه چز مینوش میداد بغلی....و امااا سوتی های بچه های ۱۰۱وسط کلاس:کاسکوی ساحل یادتونه؟؟؟؟؟؟یا بر میگزینند مهگل؟؟؟؟؟یا لخته سازی اینجانب سر شیمی!!!یادتونه یبار وسط امتحان فیزیک گوشی سمن زنگ زد رفت رو پیغامگیر...همه ی کلاس ترکید اما معلمه نفهمید!شانس اورد که معلم خودمون نیومده بود وگرنه..چاقاله هایی که کندیمو بگو!!!همه اینارو گفتم تا یه تجدید خاطره ای بشه از کلاسی که پر از صفاو صمیمیت بود!کلاسی که دیگه با هم نیستن و فقط خاطرات خوبشون تو قلبا میمونه!ما دوران سخت هم باهم داشتیم!خاطره ای که تلخ بود و نمی خوام بیانش کنم!ما روزایی رو گذروندیم که به خاطره کسایی که شاید دوستای صمیمیمون نبودن گریه کردیم!میخوام بگم ما خیلی پشت هم بودیم!چه تو غم چه تو شادی....کلاسی که پر بچه های با معرفت بود:کلاس ۱۰۱.....به یاد:پشته دیوار دلم یه صدای پا میاد یه صدای اشنا از تو کوچه ها میاد یه صدای پا میاد یه صدای پا میاد....نظر یادتون نره....
نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 10:32 توسط فاطمه | |

سلااااااااام! ضمن خسته نباشید به همه ی شما دوستان به خاطره تموم شدن امتحانا ولادت باسعادت امام علی(ع)رو تبریک عرض کنم!بابای گلممممممم روزت مبارککک!به خاطره همه ی زحماتی که برای ما کشیدید ممنونم وواقعا میدونم که زحماتتون وصف شدنی نیستند!متاسفانه کلمات مجال کمال تشکر را نمیدهند!به همین خاطر بی مقدمه میگم دوستتون دارررررماین روز رو به شما دوستان خوبم هم مجددا تبریک میگممن برم استراحت!....هوررررااااا تابستون!الان خوشالم تابستون اومده ه ه ه ه
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 14:35 توسط فاطمه | |

سللاااام!میدونید چیه؟خسته شدم!از همه و از همه چیز!از این وبلاگ هم خسته شدم....اه اه اه!!! کی حوصله تابستونوداره؟؟من که حتی حوصله تابستونم ندارم!حداقل مدرسه میرفتیم یه کم سروسامون داشتیم!!نمره کلاس زبانمم که شده ۹۷!!دیگه واقعا نمیدونم چه جوری وبا چه رویی برم کلاساینم ازکسی که باذوق منتظرحضورشونمونیومدن....از اونورم استادم گیر داده برم مسابقات استانیکی حال داره!خلاصه اینم دوتا کلاسام که از جفتشون رونده شدم!بازم خدارو شکر تابستون بیکار نیستیم...مگرنه..!!!حالا امتحانا تموم بشه و تابستون میادومن بی صبرانه منتظره تولدمم دعام کنین! فقط یه چیز خوشحالم میکنه!نظراتتون
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 11:31 توسط فاطمه | |

سلام برهمگی!هرچی فکر کردم دیدم خداییش این یکیو دیگه نمیتونم تبریک نگم...!!گرچه دوست ندارم وبلاگی داشته باشم که فقط مناسبتهای مختلف رو تبریک میگه اما خوب دیگه فعلابه دلیل کمبود وقت برای امتحانامجبورم..قول میدم تابستون جبران کنم                                                            حالا باید بترکونییییییییییییییییمممممممم!!!!قهرمانی بارسلونا مبارکککککک!!!هرچند بارسلونا همیشه فهرمانه اما این یکی دیگه خیلی مهمهههههه...منچسترو ترکوندیم!!!البته هرچند من منچسترو هم می دوسم!در هر حال گفتم بیام به طرفدارای بارسا تبریک بگم!! 

نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 12:24 توسط فاطمه | |

روز مادر مبارررررک!!!!                                        سلام!امروز یه روز بزرگهههه...!خیلی بزرگگگ!اول از همه این روز رو به شما دوستای گلم و مادرای خوبتون تبریک عرض میکنم!!واما:مامانه گلم روزت مبارررککک!امیدوارم همواره سالممو پاینده باشین!به خاطره همه ی زحماتی که برای ما کشیدید ازتون ممنونمو از همینجا می خوام دستتونو ببوسم       راستی کتی جان(مامانه مجازیم)دوسته خوبم توهم روزت مبارک                                 از طرفه سمیه و ریحانه جوننننننننننننممممم(خواهرام)تقدیم به مامانه گلمممون!  میبوسیمت!                                                                                                                        نظر نشه فراموش...                                                                                                             پ:راستی برای پسته قبلی هم میتونین نظر بذارین   

نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 17:9 توسط فاطمه | |

سلااااام دوستان!!!داشتم یه کتابیو میخوندم به نظرم یکی از داستاناش جالب و درخور با موضوعی اومد که میخوام بگم.. به همین خاطرتصمیم گرفتم بذارمش تاشماهم بخونید شاید براتون تکراری باشه اماقشنگه...نوازنده کوچک: پسرکوچک مدتی بودکه به کلاس پیانو میرفت ویاد گرفته بود چندقطعه رابنوازد.مادرش برای اینکه او را در یادگیری پیانو تشویق کندبلیت یک کنسرت پیانو را تهیه کرد وپسرک راباخودبه کنسرت برد.زمانیکه به سالن واردشدندوروی صندلی نشستند مادریکی ازدوستانش را دیدوپیش اورفت تا گفت وگویی بکند. زمانیکه انهاگرم صحبت بودند پسرک باکنجکاوی به سمت پشت صحنه رفت.مادرکه ازگفت وگوبادوستش فارغ شده بودبه سمت صندلی خودشان برگشت و باتعجب دید که پسرک سرجایش نیست!درهمین حین پرده کناررفت و همه با تعجب پسرکوچکی رادیدند که پشت پیانونشسته وقطعه کوتاهی را مینوازد.دراین زمان استادپیانو روی سن وبه کنارپیانو امد وبه ارامی به پسرک گفت:نترس ادامه بده و خودش نیزدر کناراوقرارگرفت ودرنواختن گوشه هایی از قطعه به پسرک کمک کرد.اونیز بدون هیچ ترسی به نواختن پیانو ادامه داد!این صحنه تمامیه حاضران را تحت تاثیرقراردادوشرایط بسیار هیجان انگیزی در سالن بوجود امد.حضور در این صحنه درست مثل حضور در صحنه ی زندگی است.وقتیکه احساس میکنیم مورد توجه هستیم سعی میکنیم نهایت تلاش خودرا به کار گیریم اما هنگامیکه احساس میکنیم دست قدرتمندی از ما حمایت میکند بااطمینان و اعتمادبه نفس بیشتری از زیبایی های زندگی استفاده میکنیم.بار دیگر که رر مسیر زندگی دچار دلهره و حراص شدید خوب گوش فرادهید:حتماصدای او را میشنوید که میگوید:نترس!ادامه بده!چون خدا همیشه پشت ماس..راستی گفتم یه روز خاص!امروز  محبوب ترین معلمم امتحان مهمی دارند!این پست و وب مخصوص ایشونه!ازشون میخوام بدون ترس ادامه بدن چون خیلی خیلی مهمههههه!!برای منم همینطور!! بچه ها لطفادعاش کنین!!واییی!استرس دارمممم!!نظرنشه فراموش..تابعد...(اخیش خالی شدم!اخه اینا حرفایی  بودن که روم نمیشد رودررو بهشون بزنم و وبلاگ رو بهونه کردم):((

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 15:9 توسط فاطمه | |

دوباره سلام دوکس جونیام!حالاکه داریم به خردادنزدیک میشیم بایدحسابی خربزنیم!روزاهمینجوری از پس هم میگذرن و فصل امتحانامیرسن!ومن هیچ برنامه ای ندارم!امروزبرنامه امتحانیامونو دادن!همینجاازخداجون میخوام که هممونویاری کنه تاما نمره داری کنیم!ایشالللللاه که قبول میشیم!راستی شاید یه کم دیربه دیر اپ کنم لطفابه بزرگیه خودتون ببقچین!نظر یادتون نره!
نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 19:44 توسط فاطمه | |

سلام بچه ها!امروز که دارم اولین مطلب رو مینویسم تومدرسه با بکس هستیم                                  امیدوارم ازمطالبی که تو وبلاگ میذارم خوشتون بیاد!

نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 12:34 توسط فاطمه | |

Design By : Night Melody